
همیشه آخرین راه بهترین راه نیست وای از روزی که رفتن آخرین راهت شود
تلخ است از رفتن نوشتن یا از رفتن بدون بازگشت نوشتن از بدرودی نوشتن که دیداری پشت سرش نیست نوشتن از دل کندن!
صدایی می گوید بگذار و بگذر.
صدایی می گوید ققنوس باش!
من هم خسته تر از آنم که بخواهم مقاومت کنم در مقابل این وسوسه
گاهی دنبال معنای عمیق تری میگردی دنبال دنیای وسیع تر!
دنبال یک زندگی دیگر به دور از ابتذال.
دنبال یک زندگی به دور از این کارهای ادواریِ از روی اجبار!
دنبال حقیقتی بزرگتر
مفهومی عمیق تر و زیبا تر
یک زندگی که هنوز رنگ معنایش سر جاست
به دور از آدمهایی که ساده از کنار هم میگذرند.
به دور از کلماتی که به گندشان کشیدند و خلوصشان را غصب کردند.
به دور از جنگ بر سر آزادی, آزادی ایی که به سر داشتن یا نداشتن نیم لچکی معنا میگیرد!!
به دور از این آمد و شد ها..به دور از این سنگدلی ها
به دور از این موج نهیلیسمی که همه را گرفت.
جایی باشد دور من باشم و خدایی که تازه یافته امش..!
همه چیز به کنار,گذشتن از تو از همه چیز سخت تر است
گاهی چاره ای نیست باید بروی
باید خط بکشی روی گذشته خط بکشی روی هر چیز که تا دیروز بود و از فردا آغاز شوی!
صدایی میگوید ققنوس باش!
می دانی چقدر تلخ است؟چقدر سنگین..وقتی نگاهت به کسی یا چیزی می افتد و یادت می آید که قرار است دیگر هیچوقت نمیبینی شان..چقدر با ولع مینگری به اطراف به ادمها به اشیا به برگ درخت...
تازه میفهمی بعضی ها چقدر برایت عزیز بوده اند
تازه میفهمی خداحافظ رفیق یعنی چه!
تازه میفهمی چقدر غرق بوده ای در اینها.. حالا قرار است بگذاری و بگذری!
عاری از هرگونه پیوندی با گذشته!
تازه میفهمی تنهایی چقدر سخت اما به درد بخور است....تازه می فهمی دل کندن یعنی چه؟!
قرار است تا آخر عمر برای هیچ عزیز کادوی تولد نخری...
قرار است فراموش کنی!قرار است فراموش شوی زود تر از انچه فکرش را میکردی...!
نرفته دلتنگ میشوی اما تصمیمت را گرفته ای.دلتنگ می شوی دلتنگ ان نگاه ها دلتنگِ صدا ها خوانده ها نوشته ها
و این فکر مدام آزارت میدهد که چقدر حرف نگفته برایش داشتی و او...
عمیق تر فکر میکنی میفهمی که این زندگی که ساخته ای شایسته نیست که نامش را بگذاری زندگی...میدانی باید بروی پی آوازِ حقیقت.میدانی بار زندگی این چیزی نیست که بر دوش می کشی.
قرار نیست دیگر سراغ هیچ کس بروی
نمی دانی تازه چه حسی دارد inbox outboxخالی گوشی را دیدن!
یا اینکه در لیست گوشی ات دیگر قرار نیست اسمی آشنا داشته باشی...
فکر میکردم اینجا را تا ابد استوار نگه خواهم داشت این خانه ی عزیز مجازی را
سخت است ترک خانه و کاشانه هم مجازی هم حقیقی!
بغض کرده ام,شانه هایت کو فرشته ام؟؟؟

پ ن:خداحافظ همه ی شما!
بعد از ده سال برگشته ای , من قد کشیده ام,دیگر شلوار جین نمی پوشم.خیلی چیزها عوض شده اند,دیگر موهایم را برایت چتری درست نمی کنم!خوب که نگاه میکنم چشم های تو هم پیر شده اند اما هنوز می درخشند درست مثل ده سال قبل.چشم های تو پیر شده اند اما نگاهت ماناست مثل همیشه و هنوز برای من عزیز.
تو نمی فهمی انگار,برایت دلبری می کنم,دامنم را تاب میدهم و قدم هایم را درست مثل شاهزاده ها بر میدارم آرام و قوس دار..و تو می گویی که چقدر خانوم شده ام !
من برایت دانه های انار را گلاب می زنم,چای داغ میریزم برایت
نمی دانم از چشم هایم میخوانی یا نه...
.
.
می گویم هوای آنجا به تو ساخته است هااا و تو تلخ لبخند می زنی!
هر دو سکوت میکنیمو آن لجبازی همیشگی نمی گذارد اعتراف کینم که...
سراغ از دوستان میگیری,میگویم از فلانی ها
پرسشگرانه نگاه میکنی
گاه (تو) خطابم میکنی,گاه (شما) . تردید داری هنوز هنوز نمی دانی من من همان مخاطب دوم شخص مفردت هستم یا دوم شخص جمع!!!
ساکت را باز میکنی روسری ِ آبی برایم خریده ای.آبی ِ روشن.
میگویی خیلی گشتی تا توانستی یک روسری پیدا کنی درست همرنگ چشمانم.
از گل های صورتی ِ ان میشود فهمید که تو فکر میکردی من همان دخترک 17ساله باقی مانده ام!
خیلی چیزها عوض شده اند خیلی چیزها
اما من هنوز هم که هنوز است به درختِ جلوی پنجره ی اتاقت حسودی میکنم چون همیشه با ان درخت حرف میزنی...
تو مرا نمی بینی؟
وقتی بلند میشوی تازه میفهمم که کمرت هم خم شده.....پیر شده ای؟تو؟...
صدایم میکنی باز با تردید
خیره نگاهت میکنم و تو آرام میگویی : چشمانت هنوز زیباست! و دور می شوی.
در را میبندم
آرام اشک میریزم و چشمان دریایی ام برای جای خالی موج سبز چشمانت دلتنگ می شود.
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوز نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن امدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو,غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق رازی است؟
این عشق نیست معجزه ی قرن اهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب ترا بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را فراعنه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جاییکه سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هرکه بماند مخیر است
ما می رویم گرچه از الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
این جا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن ما درد و فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و غافله پیران قافله
اینجا دگر چه جای من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می روید
ما هم بدون بال به معراج میرویم
نمی دانم چه کسی را گناهکار بخوانم؟
.
.
نسل من.نسلی که با تضاد امد و همراه شد.
و هم نسل من که خواست تفاوت را چاشنی روزهای تکراری اش بکند.
بین خودمان باشد ,ولی نسل من و تو نسلیست که همه انره با بی تفاوتی شناختند.بیا رو راست باشیم غریبه بینمان نیست ,فقط من و توئیم هم نسل.
بی خیال هستیم یا خودمان را زده ایم به بی خیالی...گویی غباری سنگین نشسته روی دغدغه هایی که باید تکانمان بدهد و نمیدهد.
چرا هیچ وقت واقعیت را نمیبینیم؟! چرا فکر میکنی خانه هایی که چند خانواده باهم زندگی میکنند فقط توی فیلم های مهرجویی وجود دارد؟
فکر میکنی آیا؟؟به همین آدمهای توی فیلم ها که شاید 4خیابان پاییین تر از تو زندگی(!) میکنند.
وقتی گستاخانه حسابت را با پدر صاف میکنی و حقوق ضایع شده ات(!) را از لای انگشتان پدر بیرون میکشی,به یاد آور دست های زمخت پدری را که خالیست,خالیست از کاغذ پاره های بهادار سبز رنگ.
دعا کن.دعا کن فرزند این پدر مردانگی پدرش را به خاطر خالی بودن دستهایش به سخره نگیرد.
دعا کن هم نسل,دعا کن غرور هیچ پدری زیر رگبار نداشتن ها له نشود.
دارا مواظب باش زرق و برق هدیه های عاشقانه ات پاکی عشق جوانک ندار را از چشم سارایش نیاندازد.مبادا بگذاری چشمهایش حسرت آلود نگاهت کنند.
کم سویی هالوژن های اتاقت را بهانه نکن برای افسردگی ات,باور کن هم نسلت حسرت فانوس به دل دارد.
کاش چشمهایت بعضی چیزهارا میدید.کاش چشمانت نیاز را از پشت پرده ی سماجت کودک دست فروش می خواند.
می دانم انقدر ها هم بی خیال نیستی,گاهی بغض میکنی وقتی سردی دستان کودک یادت می افتد.اما..
.
.
.
دغدغه هایت را غربال کن, بین آن ریز تر ها بگرد..وطن-اجتماع –درد....
اینها را میبینی؟اگر بیگانه ای با خاکت ,بدان کسی برایت وطن نمیسازد
این خاک وطن توست برای همیشه اگر بسازیش.
منتظری حماسه بیافرینند؟تو هم افتخار به جیب بزنی از برش؟؟باش تا صبح دولتت بدمد.
اگر یادت داده اند فقط گلایه کنی و بگویی این جا نمی توانی پیشرفت کنی,حالا یاد بگیر بسازی آینده ات را طوری که می خواهی.شعارهایت را بلند فریاد کن ,تا گوش زمان درد بگیرد از شنیدن این همه درد.
غمی نیست اگر فقط شعا ر میدهی ,برایت به امید روزی مینویسم که شعارهایت را عملی میکنی. شاید روزی یادت افتاد.
بیا و ثابت کن تا امده بودی بگویی می توانی.
.
.
راستی یادت باشد وقتی کلمه ی جدید شنیدی به مارک لباسهایت زل نزنی تا مگر پیدایش کنی
شاید کلمه ای که شنیدی نام حماسه آفرینی بود در انسوی ابها. نام کسی که اسمش روی مارک هیچ لباسی نیامده.
دیدی انقدر حاشیه رفتم که داشت یادم میرفت دغ دغ ه ی اصلی ام را بگویم.امده بودم بگویم امروز آیس پک را کجا پایه ای؟
در ضمن ,جانماز آب کشیدنی در کار نبود
پ ن :مرگ سهراب که پایکوبی ندارد عزیز!تو هم بی تقصیر نیستیمن هم درست مثل توام هم نسل
وقت تموم کردن کار شهامت دل بریدن...خط کشیدن دور همه به حس پرواز رسیدن
حالا باید چی کار کنم؟خاطره ها رو خط زدم
.
.
کاری که اینجا ندارم گذشتن رو خوب بلدم....
برای گریه کردن هات یکی دو روزی کافیه....
ولی شما سیاه نپوش زحمتت میشه.
17 بهار گذشت ,17 بهار شبیه خزان
هیجدهمین 9تیر هم از راه رسید
ومن هنوز هزار کار نکرده دارم , هزار راه نرفته و هزاران هزار اندیشه ی خام
آرزو میکنم کاش میشد به عقب برگردم.
می گویند دنیای پر رمز و رازیست دنیای عجیب 18سالگی
ومن با قدم هایی سست و چشمانی مبهوت وارد دنیای 18ساله ها شدم
دنیای به تعبیر بعضی ها داغ ,به گفته ی خیلی ها متفاوت,و به اندیشه ی خودم فصلی شبیه فصل های دیگر زندگی!
من یک 18ساله ام!پر از گم شدن در هیاهوی غریب آدمها ,پر از گم شدن در سکوت خودم
خوب که فکر میکنم میبینم هیچ وقت دخترکی 11.16.17....ساله نبوده ام.چرایش را هم نمی دانم
گاهی دلم سبکسری میخواست!ولی...
گاهی فکر میکنم چرا مثل خیلی ها اول دفتر و کتابهایم یک قلب نکشیدم با یک تیر گنده میانش؟!
یا هزار کار دیگر که همه کردند و من فقط از دور نگاه کردم و هر از چندی خندیدم!
گاهی فکر میکنم چرا خیلی چیزها را تحمل کردم؟چیزهایی که به حق بزرگتر بودند برای شانه های کوچکم!
وشاید همین ها حصاری شد میان من و دیگری!
شاید همین ها شدند باعث تنهاییی که هیچ کس درکش نکرد و تو مرا همان دختر شاد و شنگول دیدی که زود گرم میگیرد با بقیه!
اما راستش حالا میترسم.از آدمها میترسم , از سلامشان از کلامشان از نگاهشان...
می ترسم که بزرگتر شدم و تو باز کوچکم می پنداری!
.
.
دلیل می خواهم برای اینکه بدانم چرا میگویی تولدم مبارک!
مبارک؟؟دلیل مبارک بودنش را میگویی عزیز؟
میخواهم دلیلش را. کسی هست بگوید چرا؟؟
همین قدر کافیست.دیگر دوست ندارم از این احساس گنگ ناشناخته با کسی حرفی بزنم
همین!
پ ن :احساس میکنم خیلی فرصت ها رو از دست دادم.چقدر کار نکرده دارم...آزارم میدهد.
پ ن :من 18 ساله شدم یعنی 3سال از...گذشت!
معشوق من رب النوع زیبایی است
گفت معشوقش شبیه آفتاب است
گفتم معشوقم خدای آفتاب و ماه و مهتاب است.
گفت زلف نگارش به رنگ شب است.
گفتم نگار من خدای شب است خدای ستاره ها.
گفت یارش از سر عشق سجده به درگاهش میبرد
من به او گفتم که تو روز ازل هزاران هزار فرشته را مسجود من کرده ای...
او سکوت کرده بود
.
.
فویلٌ یومئذٍ للمکذبین
نمی گویم چگونه دیدمت که بندگانت مهر کفرگویی به پیشانی ام میزنند.
کاش بدانند تویی که در کوه طور بر موسی تجلی کرده ای میتوانی در اتاقی کوچک کنار پنجره ای باز نیز...
نمیدانم چرا پیدای پنهان میگویند تو را؟!تو که پیدای پیدایی...
تو ناجی سیاه ترین هایی ..تو درست زمانی جلوه میکنی که مخلوق شک کرده به بودنش ,به بودنت ,و به روزی که وعده داده ای..آن شب هم به موقع رسیدی.
چقدر سرمستم که نیازم را خواندی و آمدی..
چقدر سر مستم.. چه شیدایی قشنگی
دلم قرص است که عاشقانه دوستم داری ,دلم قرص است که هر گاه صدایت کنم با لطافتی عمیق و عشقی پایان ناپذیر جوابم را خواهی داد
دلم قرص است که وفاداری
چه معشوق زیبایی..
دلم قرص است که گر هزار بار پیمان شکنم تو باز سر عهدت هستی
دلم قرص است..دلت قرص باشد دیوانه وار دوستت دارم.
چه تلاش مذبوهانه ای بود وقتی تورا میان براهین جستجو میکردم.چقدر کژ فهم بودم که پی اثبا تت بودم همانند جسم..
بی خبر از آنکه وقتی خودت جلوه گر شوی اتقان صنع هم رنگ میبازد و بی معنای بی معنا میشود.
تو همیشه بوده ای و خواهی بود از ازل تا ابد
تو خود خودِ یقینی
چقدر خوب با من تا میکنی
هزار بار دیده ام که وقتی یک قدم به سویت برداشته ام هزار قدم شتابان به سویم امده ای
چقدر خوب که بین من و تو فاصله ای نیست..من تو را حس میکنم روی نبضم,ته قلبم,در رگ گردنم
چقدر خوب که همیشه مرا در آغوشت نوازش میکنی.
.
.
من و معشوقم روزی هزار بار بی هوس همدیگر را می بوسیم
وصال من و او حتمی است..هر روز یک پروانه ی سفید از کنار پنجره ام میگذرد و سلام او را به من میرساند.
او همیشه هست
هر وقت دلم برایش تنگ شود گریان به سویش میدوم
همه ی بانگ ها الله اکبر میشوند هنگامی که دل او برایم تنگ میشود و من شتابان تطهیر میکنم و لباس عشق بر تن میکنم ومیدوم سوی آغوشش..
اوی من عظیم است.قادر است,وقتی خواست یک قطره از دریای قدرتش را چشمان زمینیان نظاره گر شود ماه دونیم شد آسمان آتش گرفت,دریا شکافت.
معشوق من آسمانی است.
او همیشه مواظب من هست.وقتی از گذرگاههای پرخطر زندگی میگذرم ان دوتا فرشته دستم را میگیرند.
معشوق من جمیل است.لطیف است منان است
وقتی من و او حرف میزنیم تمام فعل هامان تعشق میشود
روز دیدار ما کوه ها خاک خواهند شد و جهان دگرگون خواهد شد از وسعت عشق ما....
زیبای من تو که عشق میورزی جهان برایم کوچک میشود,برای پایکوبی ام
من تو را لایتناهی دوست دارم می پرستم تو را...
من لبخندت را میبینم ان موقع ها که شب میشود و من رو به ان ستاره میکنم و مثل کودکی شیرین زبان با تو حرف می زنم.یا ان موقع ها که عاشقانه در گوشت نجوا میکنم تا مبادا کسی بشنود.
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من وضو مي گيرم
و بهترين واژه هام را برمي دارم
و مي روم
بر مرتفع ترين ساختمان شهر.
شب ها
وقتي ماه مي تابد
من توي دفتر مشق ام
تمرين عشق مي كنم
و،
هزار بار مي نويسم
خدای من زیباست
پ ن :راستی آخرش فهمیدم ان حسی که وقتی قلمو بدست میگرفتم نور و دریا میکشید تو بودی
حالا میفهمم که چقدر زود گذشته و من خواب بوده ام..!
انگار همین دیروز بود که پاهای مامان را محکم بغل کرده بودم و راضی نمی شدم وارد کلاس شوم..معلم چقدر برایم حرف زد اما من راضی نشدم.
چقدر می ترسیدم از محیطی که میخواستند مرا به زور به انجا ببرند
مامان را مجبور کردم تا1هفته با من در مدرسه همراه شود...چقدر می ترسیدم!
.
.
سالها گذشته...
سالها گذشته از روزی که یک سیب کرم دار شد اولین نقاشی من...
ومن حالا از روزهایی می ترسم که بی دوستان به سر شود.
دیگر قرار نیست هر روز با صدمکافات بیدار شوم و نیم کیلو پنکیک برنزه به صورتم بمالم و و در طول پله ها جوراب هایم را بپوشم تا مبادا از سرویس جا بمانم..
دیگر قرار نیست سر صبحی ...بار راننده سرویس کنم که چرا منتظرم نمانده!
دیگر شبها کتاب زیست به دست نمی خوابم.
هنوز باورم نشده....باور میکنی؟؟

۲۴/۱/۸۶ بود که ....حالا۲۴/۱/۸۷ است.
ساعت۳۰/۱۵بودکه گفتند دیگر نخواهی بود....حالا ساعت ۳۰/۱۵ است درست مثل سال قبل.
پ ن:غریبه زیاد بود.ببخش!
خیلی وقت است که حتی اینجا هم غریبی میکنم...جایی برای خلوت هست؟؟